باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

خرید کالسکه و کریر بارانمممممممم

قشنگم 6 مهر با بابا هادی و مامان رفتیم کالسکه وکریر شما رو خریدیم نمی دونی بابا هادی چقد خوشحاله هرروز تمرین میکنه چه جوری بازو بستش کنه فکر کنم تو که به دنیا بیای بابا هادی انقد بچلونتت مچاله بشی همین الان که شکم منو فشار میده میترسم له بشی
30 آذر 1392

اولین عروسی 3 نفره ما

باران مامان 18 مهر عروسی محسن و افسانه بود من و مامانم از صبح رفتیم آرایشگاه خودمونو خوجل کنیم از آتلیه هم وقت گرفته بودیم که با بابا هادی اولین عکس 3 نفرمونو توی 6 ماهگی بندازیم ساعت 4 رفتیم آتلیه چندتا عکس انداختیم و راه افتادیم سر عقد رسیدیم خیلیا من و ندیده بودن کلی بهم به خاطر وجود شما تبریک گفتن برای اولین بار توی عروسی مثل خانوما نشستم و نرقصیدم البته یه قری دادما چون عروسی بی قر که نمیشه اونشب برای اولین بار یه عالمه تو دل مامان تکون خوردی فکر کنم به خاطر سرو صدا بود عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ...
30 آذر 1392

ششمین سونوگرافی (هفته ی 22)

قشنگم نفسم عشقم بارانم روز 3 مهر وقت سونوگرافی آنومالی داشتیم آخ جون دوباره می خواستم ببینمت نمی دونی چقد ذوق داشتم با بابایی رفتیم بیمارستان صارم وقتی رفتم توی اتاق سونو بابایی هم اومد آقای دکتر شروع کرد به سونو کردن و یکی یکی اجزای بدنتو بهمون نشون میداد قلب و ریه و گوش و ران و پا و دست وای نمی دونی وقتی چشماتو نشونمون داد بابایی چه حالی شد اخه چشمات باز بود و داشتی اینور اونورو نگاه میکردی هیچوقت این صحنه از توی ذهنم پاک نمیشه بعدش دهنتو دیدیم دکتر گفت انگار داره آدامس می خوره آره راست میگفت دهنت همش می چنبید الهی من فدای لب و دهنت بشم بعدشم گفت که شما بدون شک دختری و شدی پرنسس ما قشنگم اونروز ضربان قلبت 134 بود و وزنت 447...
30 آبان 1392

کلاس آمادگی زایمان

بارانکم کلاسام از 15 مهر شروع شده خیلی کلاسای خوبیه هر هفته با مامانم روزای 2شنبه میریم کلاس بعد از کلاسم همیشه لقمه ی تون پنیر خیار گوجه می خوریم نمی دونی چقدر مزه میده 30 ابانم کلاس برای پدراس که بابا هادی می خواد بره نمی دونی مامانی ما از هر لحاظی داریم خودمونو برای اومد فرشته کوچولویی که شما باشی  آماده میکنیم احتمالا کلاسام تا 9 دی طول میکشه چون 12 جلسه است    
30 آبان 1392

گهواره ی نفس مامان

 فیسقیلک مامان 13 مهر رفتیم برای شما یه گهواره ی خوشگل خریدیم خدا جونم پس کی بارانم میاد که توی این گهواره آروم لالا کنه منم قربونش برمممممممممممممممم ...
30 آبان 1392

اسم پرنسس ما

پرنسسم از وقتی دکترت توی سونوی ان تی گفت که احتمال زیاد شما دختری من و بابا هادی تصمیم گرفتیم اسم قشنگتو بزاریم باران                                             راستی فیسقیل مامان یه چیزی یواشکی بهت بگم از همون قدیما که من و بابا هادی عاشق هم شده بودیم بابایی آهنگ بارانه امید و خیلی دوست داشت  خودش میگه که هروقت این آهنگ و گوش میدادم گریه میکردم یعنی بابایی بیشتر از این حرفا عاشق اسمته نفس مامان ...
28 آبان 1392

پنجمین سونوگرافی(بازم نگرانیهای مادرونه)هفته ی17

بارانم عمرم اگر بدونی چقد نگرانتم نمیدونم چرا تکوناتو حس میکنم اما چون خیلی کمه همش نگرانم یه روز جمعه اوایل شهریور رفتیم کرج خونه ی دایی منوچهر اینا تارا تینا رفته بودن اونجا اون روز اصلا تو دل مامان تکون نخوردی انقد باهات حرف زدم گفتم بارانم یه تکون کوچولو اما هیچی به هیچی شب که داشتیم برمیگشتیم توی ماشین همش حس میکردم یه چیزی تو دلم هست اما وله وای نمی دونی چه حس بدی بود خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم اما بابا هادی گفت باید بریم بیمارستان وگرنه همش همینجوری حالت بده وقتی صدای قلبشو بشنوی آروم میشه خلاصه رفتیم تو بلوک زایمان دستگاه ضربان قلب و آوردن هر کدوم از ماماها سعی کردن نتونستن صدای قلبتو بشنون خدایا انگار تمام دنیا رو سرم...
20 آبان 1392

چهارمین ملاقات با دکتر

امروز 24 شهریور وقت دکتر داشتیم با بابا هادی رفتیم اون روز هرچی سوال داشتم از دکتر پرسیدم سرما هم خورده بودم دکتر بهم قرص داد بعد هم معاینم کرد و گفت بزار صدای قلبشو بشنوم مامانی ضربان قلبت 143 بود وای که چقدر گوش دادن به صدای قلبت لذت بخشه مامانی وقتی خانوم دکتر داشت صدای قلبتو چک میکرد گفت چقدر این ووروجک تکون می خوره منم گفتم آره دیگه به خاطر همینه که من تکوناشو حس میکنم
20 آبان 1392